
باران بهاری نم نمک می ریزد
و ابری نازک اطرافم طواف می کند
نسیم بهاری ضورتم را نوازش میدهد
وسلولهای قلبم ابتهاج بهاری گرفته
همه وجودم درسبزینه بر گهای نازک جنگل غشقوله می کند
گلهای سفید و رنگین درختان عطر زند گی رو پخش می کند
بلبل ها قناری ها هد هد ومرغ مینا جشن بهار گرفته اند
غقاب بزرگ دره بر بلندای آسمان کشیک شکارمیدهد
وکلاغی بر درختی بلند جوجه هایش را غذا می دهد
ازجنگل به سوی شهر کوچیدم
غار غار تکنولوژی گوشم را می خراشد
وباران دود وآلودگی شهررا شستشومی دهد.
درزیر لطافت باران مردی پتویی کهنه
لباس کرده بود
ودخترکی با لچک دود اندود بر لطافت باران چتر گرفته بود
وسلول های باران گرفته ام در غار غار ماشین ها وفرار انسان های ماشین زده واشک ابر ها بررخسار ماتم زده شهر مبهوت وحیران مانده بود
گویا بهار و بلبل و قناری اشک ماتم گرفته اند برسیطره ماشین بر زمین
ای کاش بار دیگر ابر وباد وفلک به هم می آمدند
واین همه آهن ودود وهیاهورا می بلعیدند
تاشاید بار دیگر گلها بشکفند وچهچهه بلبلان را همه اهل زمین نظاره کنند